تبليغاتX
علویون :: دو یار , دو هم سنگر , دو پیرو رهبر
علویون
دو یار , دو هم سنگر , دو پیرو رهبر
بر گرفته از وبلاگ دانشجویان دانشگاه آزاد تاکستان 
علم ابزار مي سازد و ايمان مقصد .

علم توانستن است و ايمان خوب خواستن .

علم زيبايي انديشه است و ايمان زيبايي احساس .

علم طبيعت ساز است و ايمان انسان ساز .

علم مي نماياند كه چه هست و ايمان الهام مي بخشد كه چه بايد كرد .

علم انقلاب برون است و ايمان انقلاب درون .

علم روشنايي و توانايي مي بخشد و ايمان عشق و اميد و گرمي .

علم جهان را سازگار مي كند و ايمان انسان را با خودش .

علم نيروي منفصل مي دهد و ايمان نيروي متصل .

علم امنيت بروني مي دهد و ايمان امنيت دروني .

علم زيبايي عقل است و ايمان زيبايي روح .

علم در مقابل هجوم بيماري ها ، سيل ها ، زمزمه ها و طوفان ها ايمني مي دهد و 

 ايمان در مقابل اضطراب ها ، تنهايي ها ، احساس بي پناهي ها ، پوچ انگاري ها .

علم وجود انسان را به صورت افقي گسترش مي دهد و ايمان به شكل عمودي بالا مي برد .

علم جهان را جهان آدمي مي كند و ايمان روان را روان آدميت مي سازد .

|+|
نوشته شده توسط دو یار و یاور=احمد معینی و حمید آقامحمدی در و ساعت
شهادت حضرت فاطمه (س) تسلیت. 
اجل گم کرده بعد از قتل محسن خانه ما را                              بیا ای مرگ یاری کن من افتاده از پا را

نه دستی مانده تا گیسوی زینب را زنم شانه                          نه پایی تا برای گریه گیرم راه صحرا را

ز تو ای دست، ممنونم که بر یاریِّ دست حق                          گرفتی از غلاف تیغ قنفذ، اجر زهرا را

علی تنها، همه دشمن، تو بشکسته، من افتاده                 خدا را، پس که یاری می‌کند آن یار تنها را؟

من از بهر علی گریان علی از بهر من گریان                         به نوبت زینب غمدیده دلداری دهد ما را

ببر ای دست سالم دست مجروح مرا بالا                           که از صورت بگریم قطره قطره اشک مولا را

اجل را دور سر گردانده‌ام تا بر علی گریم                            وگرنه پشت آن در گفته بودم ترک دنیا را

سیه پوش آمده از دود آتش خانه زهرا                               چه خوش کردند همدردی عزاداران طاها را

عدو سیلی زد و پهلو شکست و من در آن حالت              گهی دیدم به پهلو گه به صورت دست بابا را

سراپا دردم و لب بستم و خاموشم از گفتن                   مگر گاهی که دور از چشم زینب بینم اسما را

چو وقف ماست نظم و ناله و فریاد جان‌سوزش                      به محضر دست گیرم (میثم) افتاده از پا را

|+|
نوشته شده توسط دو یار و یاور=احمد معینی و حمید آقامحمدی در و ساعت
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین 

به مناسبت ایام محرم.

یا امام زمان ادرکنا

 

 

                                       به نام آنکه نامش زیور دلهاست

 

خواب دیدم , خواب اینکه مرده ام      خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروار ها از خاک بود           وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم , دل گرفت            قبرکن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زیر سرم از سنگ بود             غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

ناله می کردم لیکن بی جواب          تشنه بودم تشنه ی یک جرعه آب

خسته بودم  هیچ کس یارم نشد      زان میان یک تن خریدارم نشد

هر که آمد پیش حرفی راند و رفت    سوره ی حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیعی نه رفیقی نه کسی        ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند از راه در دم دو ملک               تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست؟      آن یکی فریاد زد رب تو کیست؟

ای گنه کار سیه دل بسته پر           نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو          کارهای نیک و زشت خود بگو

ما که مأموران حق داوریم               لیک تورا سوی جهنم می بریم

گفتم: عمر خود کردی تباه              نامه ی اعمال تو گشته سیاه

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود           دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هر کجا و دل فکار             می کشیدندم به جفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد             از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسما                    نور پیشانیش فوق کهکشان

چشم هایش زندگانی می سرود     درد را از قلب آدم می زدود

گیسوانش شط پر شور و خروش      در رکابش قدسیان حلقه به گوش

صورتش خورشی بود و غرق نور       جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه سرچشمه ی آب حیات     بین دستانش کائنات و ممکنات

خاک پایش تربت عرش برین             طره ای از گیسویش حبل المتین

در قدوم آن نگار مه جبین                از جلال حضرت عشق آفرین

بر سزش دستار سبزی بسته بود     در دلم مهرش عجب بنشسته بود

دو ملک سر را به زیر انداختند          بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه         آمده اینجا حسین فاطمه

صاحب روز قیامت آمده                   گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد        مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت: آزادش کنید این بنده را          خانه آبادش کنید این بنده را

این که اینجا اینچنین تنها شده        کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است     گریه کرده بعد شیرش داده است

بارها بر من محبت کرده است         سینه اش را وقف هیئت کرده است

اینکه می بینید در شور است و شین          ذکر لالائیش بوده یا حسین

دیگران غرق خوشی و هلهله          دیدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما می نشست      او به عشق من دلش از غم شکست

سینه چاک آل زهرا بوده است         چای ریز مجلس ما بوده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد      عکس من را در دل خود قاب کرد

اسم من راز نیازش بوده است         خاک من مهر نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش می کشید    پا برهنه در عزایم می دوید

اقتدا بر خواهرم زینب نمود              گاه می شد صورتش بهرم کبود

بارها لعن امیه کرده است              خویش را نذر رقیه کرده است

تا که دنیا بوده از من دم زده             او غذای روضه ام را هم زده

این که در پیش شما گردیده بد        جسم جانش بوی روضه می دهد

حرمت من را به دنیا پاس داشت       ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن            روز تاسوعا شده سقای من

گریه کرده چون برای اکبرم              با خود او را نزد زهرا می برم

هر چه باشد او برایم بنده است       او بسوزد صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود           باعث خوشحالی اعداء شود

در قیامت عطر و بویش می دهم       پیش مردم آبرویش می دهم

باز بالاتر به روز سرنوشت                می شود همسایه ی من در بهشت

آری آری هر که پا بست من است    نامه ی اعمال او دست من است.

|+|
نوشته شده توسط دو یار و یاور=احمد معینی و حمید آقامحمدی در و ساعت
ای داد بیداد 

قابل توجه دوستان

عیدتون مبارک

اگر عشق بورزيد ميگويند سبك مغزيد.

اگر شاد باشيد ميگويند ساده لوح و الكي خوشيد.

اگر سخاوتمند و نوعدوست باشيد ميگويند مشكوكيد.

اگر گناهان ديگران را ببخشيد ميگويند ضعيفيد.

اگر اطمينان كنيد ميگويند احمقيد.

اگر تلاش كنيد كه جمع اين صفات را در خود گردآوريد مردم ترديد نخواهند كرد كه شياد و حقه بازيد.

 

لئو بوسكاليا

|+|
نوشته شده توسط دو یار و یاور=احمد معینی و حمید آقامحمدی در و ساعت
به پسرم دروغ نگویید 

 

 

 

 

به پسرم دروغ نگویید

نگویید که من به سفر رفته ام

نگویید که از سفر باز خواهم گشت

نگویید زیبا ترین هدیه ها را برایش خواهم آورد

به پسرم واقعیت را بگویید

بگویید که به خاطر آزادی تو خمپاره استعمار

سینه ی پدرت را نشانه گرفت

 

بگویید که تمام خون پدرت

بر تمام مرزهای  غرب و جنوب کشورش پریشان شده است

بگویید که موشکهای دشمن انگشتان پدرت را در سومار

چشمان پدرت را در هویزه

سینه ی پدرت را در ارتفاعات الله اکبر

خون پدرت را در رودخانه بهمنشیر

و قلب پدرت را در خونین شهر پرپر کرده است

اما هنوز ایمان پدرت در همه جا زنده است

به پسرم واقعیت را بگویید

بگذارید قلب کوچکش از درد ترک بردارد

و نفرت همیشگی از استعمار در او ریشه بدواند

بگذارید بداند مادر چرا دیگر نمی خندد

چرا عمو هایش محبتی بیش از پیش به او دارند

و چرا دیگر پدر به خانه باز نخواهد آمد

میخواهم پسرم هر روز کنار دیوار

قدش را با اندازه ی دیروز مقایسه کند

هر روز پوتین پدرش راامتحان کند

هر روز از قمقمه ی پدرش آب بخورد

هر روز بزرگ شدن دستهایش را تماشا کند

هر روز بیتاب روزی باشد

که آنقدر بزرگ شود

تا پا در راه پدر بگذارد                                               

    شادی های کوچک مظلومیت را از او بگیرید

تا نفرتی بزرگ از ظلمی بزرگ در او ریشه بدواند

رکود و رخوت مردابهای دوروغین را از او پس بگیرد

بگذارید پسرم تنها به دریای پرتلاطم بیندیشد

به پسرم دروغ نگویید.

 

|+|
نوشته شده توسط دو یار و یاور=احمد معینی و حمید آقامحمدی در و ساعت
فال 
سلام داداش

خسته نباشید.

یه نگاه به نظرات پست مامان کنید و ببینید چی نوشتم...

خب دیدین؟

حالا بقیشو ببینین

:


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط دو یار و یاور=احمد معینی و حمید آقامحمدی در و ساعت